صافکاری قبل از مهاجرت

اکتبر 24, 2013

اصغر داشت ظرفهایی که منیژه اسکاچ میزد را آب کشی میکرد میگذاشت روی جا ظرفی که یک لیوان بلور از دستش لیز خورد و پخش سرامیکهای کف آشپزخانه شد. منیژه شیر آب را بست «اصغر چه مرگته تو؟» اصغر دستکشهای ظرف شویی زردش را از دستش در آورد و انداخت توی سینک ظرف شویی. در کابینت کنار را بیصدا باز کرد و جارو و خاک انداز را در آورد که خورده شیشه ها را جمع کند. منیژه همچنان غر میزد که مگه فلجی؟ مگه لمسی؟ پریروز هم یکی دیگه از لیوان بلورها را زدی شکستی. اون هفته داشتی زرشک پلو میکشیدی دیس را انداختی، شیشه ی میز را ترک دادی، دیس رو هم دو شقه کردی. پارکینسون گرفتی مرد؟

اصغر نفس عمیقی کشید و بی صدا جارویش را زد تا بالاخره منیژه دست از سر قضیه برداشت. به دستهایش فکر میکرد. به اینکه این اواخر حقیقتا دستهایش همیشه داشت میلرزید. احساس میکرد کنترل همه چیز را دارد از دست میدهد. زیر چشمی منیژه را میپایید که داشت ظرفها را تمام میکرد. شیر آب ظرف شویی یک سالی بود که سر و صدا میکرد و آب داغ را که باز میکردند فواره میزد. منیژه برای اینکه خیس نشود کمی از ظرف شویی عقب ایستاده بود و روی سینک خم شده بود. اصغر به کون گنده منیژه کمی نگاه کرد. فکر کرد که منیژه چه قدر طی سالها از ریخت افتاده ولی خودش را از تک و تا نمی اندازد.  چه قدر با حرارت جلوی آینه ی وسط هال با آن کپل های گنده اش ویدئوی اروبیک میگذارد و بپر بپر میکند که لاغر شود. آرزوی بزرگ منیژه این بود که از ایران بروند کانادا. خواهرش آنجا آرایشگاه داشت و منیژه میتوانست همانجا مو رنگ کند و بند بیاندازد و کنارش یک کلاس اروبیک علم کند. منیژه هر روز راجع به این برنامه هایش خیال بافی میکرد.

اصغر مطمئن نبود در کانادا قرار است چه اتفاقی بیافتد. کسی اهمیت خاصی نمیداد که اصغر چه میکند. اصغر میرود مطب، دستش را تا آرنج در حلق مریض میکند و میآید و دیگر هیچ. کانادا هم که بروند اصغر لابد باید هر سال شش ماه برگردد، مطب را بچرخاند، ریال را به دلار تبدیل کند و بیاورد خرج کند. در این افکار و جارو زدن، خاک انداز دو بار از دستش افتاد و منیژه به سقوط دوم خاک انداز پوزخند زد. اصغر کمی فکری شد که او را چه میشود. ولی عادت کرده بود که بی تفاوت باشد به اینکه چه دارد بر سرش میآید. از افکارش بیرون آمد و جارو و خاک انداز را جمع کرد. در کابینت بالایی را باز کرد که یک لیوان بلور دسته دار پیدا کند چایی بریزد. توی کابینت دو تا استکان کوچک بود و دو تا لیوان بلور آب خوری. اصغر پرسید: منیژه، لیوان دسته دارها همه شون شکسته اند؟ منیژه انگار منتظر بود که اصغر دم بزند گفت: آخریش رو خودت همین الان شکستی. اصغر سر تکان داد. گفت مهم نیست، فردا یک دست تازه میخرم خودم. منیژه باز غرغرش بلند شد که: میخوایم چی کار یه دست لیوان جدید؟ کجای چمدان ها میخوای جاشون بدی؟ میخوای پول بدی بالای لیوان که بعد بندازیم دور وقتی داریم میریم؟ اصغر آهی کشید و گفت: منیژه جان، اینطوری که نمیشود زندگی کرد. هر چیزی خراب میشود و میشکند همانطور میماند. الان سه ماهه که مایکروفر سوخته افتاده اون گوشه ی کابینت. نه نمیگذاری ببرم درستش کنم، نه یکی نو بگیرم. الان دو ساله که برای عید خانه تکانی نکردی، هی گفتی ما که معلوم نیست چند وقت دیگه تو این خونه باشیم. آخه عید حیفه بابا. بعد متوجه شد که اینها را با خودش توی کله اش گفته و تمام مدت به منیژه زل زده بود صرفا. در واقع منیژه داشت هنوز شکایت میکرد: خدا میداند همین فردا ممکن است ویزاها بیاید و باید همه چیز را بگذاریم حراج و کلیدها را بدهیم معاملات ملکی برای اجاره. اصغر با استیصال گفت خبر ویزاها که آمد! بعد پلک زد و سعی کرد از صورت منیژه حدس بزند که واقعا حرف زده یا باز در ذهنش محاوره داشته است.

در همین حین حامد کلید را چرخاند آمد تو. منیژه انگار قربانی جدیدی پیدا کرده باشد حرفش را با اصغر ناتمام گذاشت و گفت: این چه وقت خونه آمدنه حامد؟ ساعت ده شبه. حامد گفت تصادف کردم، یه حمالی زد بهم و در رفت. اصغر توی ذهنش با دهان بسته گفت، کسی بهت زد یا خودت به کسی زدی؟ بعد باز به صحنه ی آشپزخانه با زن و بچه اش برگشت و شنید حامد با تحکم داد زد که نه خیر پدر جان، یک حمالی زد به لگنت و در رفت. اصغر متوجه شد که بلند سوالش را پرسیده بود. منیژه گفت خیلی خب تو هم اصغر، با اون قراضه ی لگنت، حالا اون پیت حلبی ات چیزی نمی ارزه که بخواد قرتر بشه بدبخت بشیم. خواستیم بریم ردش میکنیم بره. حالا چطوری بهت زد حامد؟ ماشین راه میره اصلا؟ حامد حوصله ی این جر و بحث ها را نداشت. قرار بود برای کنکور بخواند، ولی بعد زمزمه ی کانادا رفتن منصرفش کرد. کار خاصی نداشت جز دور دور توی فرشته و قراضه کردن ماشین پدرش. شانه اش را بالا انداخت و گفت آره بابا، راه میره. از گوشه زد به در عقب و کشید کنار در رفت. اصغر آمد چیزی بگوید که دچار شک شد. باید تمرکز میکرد. در ذهنش با غرولند گفت: میخوام اون ابوطیاره آتیش بگیره همه مان راحت شیم. ماشین از سی و چهار جا قر شده رفته تو، یک صاف کاری نمیبرتش این پسره ی تن لش که چی؟ که مادرش مطمئن است ویزاها امروز نه فردا میاید. لبخندی زد با خودش.

منیژه چرخید به سمت اصغر دوباره و گفت «تو راستی چی گفتی؟ گفتی ویزاها که آمد؟ درست حرفت رو بزن ببینم چی میگی، زنجموره چرا میکنی اصغر؟» آه.. پس واقعا خبر ویزاها را  به منیژه داده بود. باز به خودش آمد و صدای منیژه را شنید: کجایی اصغر، چرا میخ میشی؟ اصغر احساس کرد که یک کوبش خون تازه سرش را پر کرد، احساس کرد ضربان قلبش دارد بالا میرد، دست هایش به وضوح میلرزید. کمی لبهایش را کج و راست کرد. این کار را وقتی میکرد که نمیخواهد بحث نامطبوعی را شروع کند ولی مجبور است. همه ی تمرکزش را جمع کرد و گفت: من میخواستم صد سال اون ویزاها نیاد و کانادا نرم. هیچ کدوممان کانادا نریم. من بیام کانادا چه کار؟ مطب را چه کنم اینجا؟ منیژه انگار دستی بیخ گلویش را گرفته باشد و نفسش قطع شده باشد خیره خیره اصغر را نگاه میکرد. اصغر در ذهنش تصور کرد که برود از خانه بیرون، برود پارکینگ، یک سیگار چاق کند و تهش را بیاندازد در باک ماشین، لبخند محوی زد با تصور این حرکت. بعد در ذهنش تصور کرد که مایکروفر گوشه ی آشپزخانه را بردارد و از پنجره بیاندازد در کوچه. باز به خودش آمد در آشپزخانه، احساس کرد لرزش دستانش خیلی مشهود است. با یک دستش دست دیگر را گرفت و فشرد تا بلکه لرزششان را قائم کرده باشد. باید کنترل اوضاع را به دست می آورد. باید لرزش لعنتی دستهایش را قطع میکرد. با زبانش لبهایش را تر کرد و دست کرد توی جیب پیراهنش. کاغذی که سربرگ وکیل مهاجرتشان را داشت بیرون کشید و پرت کرد روی زمین جلوی منیژه. منیژه نشست زمین و چنگ زد کاغذ را که بخواند.

اصغر رو به حامد گفت، فقط به من بگو، کسی بهت زد یا خودت مالوندی ماشین رو؟ حامد نگاهش به منیژه بود، حواسش به صدای نفسهای مقطع و هیجان زده ی منیژه بود. اصغر داد کشید، میگم خودت زدی یا بهت زدن؟ پای چشمهای حامد گود افتاده به نظر میامد. از داد پدرش جا خورده بود. چند بار پلک زد و بعد از بیرون دادن بازدم عمیقی گفت چه فرقی میکنه؟.

اصغر کتش را برداشت، رفت سمت در که برود بیرون سیگارش را بگیراند. آرام گفت، برای من فرق میکنه. وقت صافکاری بگیر از مکانیک سر شهرآرا اگه خودت زدی و زد بیرون.

Advertisements

ابرهای دائمی یک ده غریب

سپتامبر 13, 2013

 اول یک توضیح بدهم که چرا گیر داده ام به نباریدن ِ باران. این یک تمرین کلاسی بود که فضا را به عنوان تکلیف نوشتن برایمان تعریف کرده اند. عناصر فضا اینطور بود: بچه ای که  برای دعای باران چتر می آورد. این داستان، دومین تلاشم برای نوشتن در این فضای تعیین شده بود. یکم بهم حمله ی منصفانه کنید و بگید که چطور میشه بهترش کرد.

برای پروژه ی پایانی دوره ی لیسانسم استاد راهنمایم به من پیشنهاد کرد که وضعیت اقیلمی و آب و هوایی منطقه ی دور افتاده ای را بررسی کنم. او هماهنگ کرد یکی از راه بلدهای منطقه من را از ترمینال مسافر بری شهر نزدیک منطقه بردارد و مرا به ده مورد نظر برساند. اینطور شد که بدون هماهنگی های مفصل و بدون آنکه بدانم باید منتظر چه باشم جر و پلاس مختصری را در یک کوله پشتی ریختم و رفتم ترمینال مسافربری جنوب و اولین اتوبوس را گرفتم. استادم گفته بود رمضان نامی در ترمینال منتظرم خواهد بود با یک وانت آبی. گفته بود رمضان مرد گنده هیکل پت و پهنی است با یک سگ سیبیل. پشت وانتش سه تا گوسفند مردنی بودند و جلو کنار راننده زن و بچه اش چپیده بودند. عذرخواهی کرد که باید پیش گوسفندها بنشینم. گفت خانم بچه ها پشت وانت میچان. گفتم مسئله ای نیست و اصلا دوست دارم هوای تازه بخورم. پریدم بالا و رمضان شیشه ی پشت سرش را باز کرد و برایم گوگوش گذاشت. بین «من کویرم ای خدا، در حسرت یه قطره آب» رمضان تعریف کرد که سه تا گوسفند آورده بوده شهر بفروشد، که روی دستش مانده اند. پرسیدم چرا، گفت جان ندارند حیوان هایم. پرسیدم چرا، یک توضیحاتی داد که خانوم گوگوش نگذاشت درست بشنوم، صدای باد آن پشت وانت هم خیلی جایی برای وراجی نمیگذاشت. فلذا تکیه دادم، گذاشتم موهایم در باد تاب بخورند. حقیقتا حیوان ها جانی نداشتند و نمیتوانستند در باد بایستند.

به موبایل دوست دخترم یک پیامک فرستادم. پیامک نرفت و برگشت خورد. متوجه شدم دیگر آنتن ندارم. داشتیم در واقع از جاده ی مارپیچی بالا میرفتیم. زدم به شیشه که رمضان چه قدر مانده؟ گفت مانده. هوا همینطور سردتر میشد. ابر غلیظی دور قله را گرفته بود. ابر سیاه و متراکم بود و آماده بود هر لحظه ببارد. یادم آمد چتر با خودم نیاوردم. شاید دو ساعت بعد بالاخره رسیدیم بالای قله، به یک ده خلوت و خشک که درمه فرو رفته بود. عجیب بود که همه چیز خشک بود، درخت ها، جاده، خاک. ولی هوا ابر بود و بوی باران می آمد. به رمضان گفتم که بهتر است سریعتر برویم زیر سقفی چیزی وگرنه در طوفان گیر میکنیم. رمضان سر تکان داد و گفت آقای مهندس نگران نباش. این ابر نمی بارد. گفتم رمضان، من تخصصم اقلیم و آب و هواشناسی است. هر لحظه است که یک باران تند بزند. رمضان سر صبر گوسفندهایش را از وانت پیاده است و هش شان کرد داخل یک طویله ی تاریک کاهگلی. راه افتادیم سمت یک خانه ی آجری که ته ِ یک کوچه تنگ بود. ظاهرا قرار بود خدمت رمضان شب را سر کنم. زن رمضان سفره انداخت و قدری عدس جوش آورد و رویش چاشنی ریخت و چند تا تخم مرغ نیمرو کرد و معذرت خواهان ابراز کرد چیز دیگری ندارند. دلم سوخت و گفتم همین ها خیلی زیاد است و چه بو برنگی راه انداخته است. دختر جوانی بود، شاید از خودم کوچیکتر. نمکین خندید. رمضان هم یک لبخند گشاد زد. پسرشان شاید شش ساله بود. به من زل میزد و بهش که لبخند میزدم به مادرش نگاه میکرد که یعنی باید چه کند در مقابل لبخند. هر سه خیلی کم غذا خوردند. شرم داشتند غذا جلوی من کم بیاید. از توی کوله پشتی ام یک بیسکوئیت ساقه طلایی در آوردم و گفتم این با چایی میچسبد. زن رمضان گفت به چشم و چای گذاشت.

فردا  صبحش خودم را پیچیده شده در یک لحاف سنگین بیدار شدم. همه بیرون بودند. بلند شدم رفتم در حیاط. گفتم رمضان ساعت چنده؟ گفت یازده آقای مهندس. گفتم مثل قبل از سحر میماند. رمضان سر تکان داد و آسمان را نگاه غمگینی کرد. ابری و تیره و آماده ی باریدن بود. پرسیدم که دیشب بالاخره باران آمد؟ رمضان گفت «آقای مهندس. مثل اینکه شما نمیدانی. استادت مگه برات نگفته؟» لحنش مو به تنم سیخ کرد. گفتم که نمیدانم جریان چیست. رمضان باز سرش را تکان داد. گفت الان سی و پنج ماه هم بیشتر است که باران نباریده. ابر است، تاریک است، حتی گاهی رعد و برق هم میزند، اما نمیبارد. همه ی زمین های زراعی اطراف از بین رفته اند. هر چه نهر و برکه بوده خشک شده. میگفت سال دوم خشکی دست به دامن مراجع عظام شدند. نماز باران خواندند هر جمعه. بعد از نماز ابرها تیره تر و فشرده تر میشده اند انگار که الان است ببارند و اهالی می افتاده اند به خاک به زاری و شکرگویی، اما ابرهای فشرده ی بعد از نماز هم نمیباریدند. سال سوم همه ایمان شان را از دست دادند وکسی دیگر نرفت با امام جمعه برای نماز باران. به جایش  پسر یکی از پیرهای ده که دانشگاه میرفت با استاد من در تهران تماس گرفته و موضوع را توضیح داده و طلب کمک کرده. استاد من از تهران ظاهرا یکی دو بار آمده و از خاک و نهرهای خشک شده و حتی تاپاله ی حیوانات نمونه برداری کرده است. گیج شده بودم. این را دیگر در کتاب های درسی دانشگاهی ندیده بودم. به رمضان گفتم آیا هیچ وقت آفتاب میشود یا ابرها همیشه هستند. رمضان گفت سی و پنج ماه است که رنگ آفتاب را هم ندیده اند. حیوان و انسان دیگر جان ندارند از زور خشکی و بی نوری. میگفت اگر ابر سیاه نمیخواهد ببارد، کاش حداقل کنار برود ما زیر آفتاب جانی بگیریم.

در وضعیت غیر معمولی گیر کرده بودم. نمیدانستم که نقشم در این ماجرا چیست. بین من و رمضان سکوت شد. رمضان من را چشم انتظار معجزه میپایید و من لب هایم را به هم فشار میدادم تا چیزی نگویم که کاملا نا امیدش کنم. سرم را کمی خاراندم و کوله پشتی و وسائل اندازه گیری و نمونه برداری ام را برداشتم و گفتم که میروم دوری بزنم و وضعیت را بررسی کنم. البته فقط قصد داشتم از رمضان و آن نگاه پر از تمنا که انتظار داشت یا آفتاب را در بیاورم یا باران را ببارانم دور شوم. بدون هدف خاصی از آن کوچه ی تنگ آمدم بیرون. عجیب بود. ساعتم دوازده ظهر را نشان میداد ولی احساس میکردم دم غروب است. این وضعیت دلگیر و افسرده ام کرد. موبایلم را چک کردم بلکه آنتن بدهد و بتوانم به دفتر استادم زنگ بزنم و بگویم با خودت چه فکر کرده ای مرد حسابی. آنتنی در کار نبود. شیب ده را گرفتم رفتم بالا. صرفا امیدوار بودم شاید در ارتفاع بالاتر از آنتن خبری باشد. بعد متوجه شدم که بچه ی رمضان با فاصله ی کمی از من راه افتاده است و دنبالم میکند. همینطوری به اندازه کافی سردرگم بودم و حوصله ی موجود فضولی که میتوانست باعث دردسرم بشود را نداشتم. بنابراین عقب گرد کردم و پشت دیوار خرابه ای که قائم شده بود دستگیرش کردم. بچه جا خورد. یک چتر زهوار دررفته ای که سیخ هایش یکی در میان از جا درآمده دستش بود. گالش های پلاستیکی سبزی پایش بود که ظاهرا به علت بلا استفاده ماندن نو مانده بودند. بچه برای باران آماده بود. من از این وضعیتش جا خوردم. چند تا پلک زدم و نهایتا گفتم بچه برای چی دنبال من راه افتادی؟ بچه به من زل زده بود و حرف نمیزد. چشمهای درشتی داشت، صورتی رنگ پریده و پلیور بافتنی تنش سوراخ بسیار بزرگی داشت که یک نقطه ی درشت تنش معلوم بود. احساس کردم نمیتوانم عتابش کنم. خیلی کوچک است. لابد حتی مدرسه ای هم نیست و بیکار در کوچه ها ول میگردد. نشستم جلویش که هم قدش شوم. سعی کردم لحنم مهربان باشد. پرسیدم که چرا داشتی یواشکی دنبال من می آمدی؟ بالاخره دهان کوچکش باز شد و پرسید شما بلدی بارون بیاری؟  آه بلندی کشیدم. سخت بود به این بچه که با چتر و گالش آمده بود دنبال من گفت برگرد خانه ات، کور خواندی. گفتم باید دید.

کمی با من راه آمد. جلوی یکی از خانه های ده، پیرمرد لاغر مردنی ای بر دیوار نشسته بود. از دور لبخند زدم به پیرمرد. او ولی با چشمان گود افتاده اش به من خیره خیره نگاه میکرد. به پسر رمضان آرام گفتم اون آقا رو میشناسی؟ بچه ی رمضان ایستاد، و محتاطانه گفت  حاجی علی، امام جمعه هست. رفتیم نزدیک تر. حاجی علی صورت تکیده ای داشت و ریش درازش یکدست سفید بود. طوری مرا نگاه میکرد که انگار به من مشکوک است. نگاه سنگینی هم به بچه ی رمضان کرد. سلام کردم، گفت علیک سلام. به او گفتم که از دانشگاه تهران آمدم منطقه را ببینم. حاجی علی چشمهایش را تنگ کرد و سنگینی نگاهش را از من به پسر رمضان و باز به من میچرخاند. با یک سرد خاصی در لحنش پرسید منظور سفرتان چیه؟  معذب شدم و احساس کردم بیخود سر حرف را با امام جمعه باز کرده ام. من رو چه به این گه خوری ها. یارو بارانی از آسمان نتوانسته بباراند و بازارش کساد شده و من اینجا آمده ام، ادعا میکنم دانشگاهی هستم. فلذا تند تند و بریده بریده توضیح دادم که آمده ام بررسی کنم چرا باران نمیبارد. و بعد سکوت شد. سکوت امام جمعه زهرآلود بود. پسر رمضان سرش را انداخته بود پایین. واضح بود از ملای پیر میترسد. آمدم معذرت خواهی کنم و به چاک بزنم که بالاخره ملا دهانش را باز کرد و خشک و سرد گفت: این خاک مشمول غضب شده. شما هم خودت را خسته نکن. لبم را گزیدم که جوابش را ندهم. او در دنیای خودش بود و من در عالم خودم. گفتم بله حاج آقا. حالا اگر خدا بخواهد درست میشود. حاجی علی انگار جری شده باشد، سرش را خم کرد آورد جلو، صدایش را هم کمی آرام کرد، گفت هر جوجه ی درس خونده ای مثل تو که از یک دانشگاه پشت کوه پیدایش شده نمیتواند بیاید مقدرات الهی را با کتاب درسی هایش را عوض کند. میفهمی؟ بعد سر تکان داد، گفت، نع نمیفهمید. استادت هم آمد و رفت و هیچ گهی نخورد. امام جمعه به وضوح آزرده و تلخ بود. بچه ی رمضان ناخودآگاه دستش را آورد بالا و دست مرا گرفت. پوست دستش خشک و چاک چاک بود. دلم یرای بچه مالش رفت. ملا عینکش را جا به جا کرد و سنگینی نگاهش را باز انداخت روی بچه ی رمضان. پوزخندی زد و گفت این حرامی خودش مثلا یک دلیل غضب خداست. مادر بی شرمش معلوم نیست از کی حامله بود این را و رمضان برای آبروی خاله اش آمد گرفت دخترخاله اش را. بعد میگویند چرا باران نمیبارد؟ چرا باران نمیبارد؟ باران به خاطر این فسق و فجوره … در این لحظه عینک ملا پرتاب شد توی چهارچوب در. چهار انگشت دست راست خودم را دیدم که خوابیده بود روی لپ چپش و یقین داشتم بدون هماهنگی با من و طی یک حرکت غریزی آنجا فرود آمده بودند. صدای شترق چکی که به گوشش زده بودم تازه طنین انداز شده بود. بعد متوجه شدم که چه کرده ام. دلم هری ریخت پایین. راحت اخراج میشدم از دانشگاه. یعنی در قدم اول اخرج میشدم، بعد هم معلوم نبود چه بلایی سرم میامد. امام جمعه مثل یک مجسمه ی سنگی به جا مانده بود. چند لحظه در چشمهای هم زل زدیم و بعد من خم شدم زمین. بچه ی رمضان را بغل کردم و از در خانه ی ملا دوان دوان دور شدم. بچه معنی حرفهای ملا را نمیفهمید، کوچک تر از آن بود که بخواهد بفهمد حرامی چیست، ولی صورتش نگران بود و اوهم احساس خطر کرده بود.

تا پایین کوچه نرفته بودم که احساس کردم نور آفتاب چشمم را میزند، بچه را در بغلم محکم گرفته بودم، موهایش در باد تاب میخورد.  باد گرمی می آمد. تششع آفتاب پشتم را گرم کرده بود. ایستادم و آسمان را بررسی کردم.  بچه هم سرش را آورد بالا و باز شدن ابرها را تماشا میکرد. جرئت نداشتم برگردم و ببینم که امام جمعه هنوز همانجا دم درب خانه اش خشک مانده یا نه. در همین اثنا یک قطره ی گرم ریز آب بروی گونه ام ریخت. یک قطره به گونه ی سرخ شده بچه ریخت. ابرها کنار رفته بودند و برایم مشخص نبود که این قطرات آب گرم در این آفتاب از کجا سقوط میکردند. بچه ی رمضان را گذاشتم زمین و او سعی کرد چتر فکسنی اش را باز کند. به نظر میامد کار دیگری در ده ندارم جز اینکه با بچه قدم بزنیم و امیدوار باشیم قطرات ادامه پیدا کنند.

کاربرد خاص چتر علی در یک موقعیت خشکسالی عجیب

اوت 30, 2013

عشرت خانوم زن فربه ای است در اواسط دهه ی چهارمش. عشرت خانوم به صورت نا موزونی چاق است. شانه هایش میشود گفت ظریف است و پرده ی گوشت سفید نرمی تنش را پوشانده. اما یکهو کمر و کون و کپلش گنده میشود. ساقهایش هم نسبتا پهن و سفیدند. صورت عشرت خانوم هم ناموزون چاق است. ملاج و پیشانی اش کوچک هستند. بعد به گونه که میرسد کله اش شبیه گلابی میشود. لپ های گرد تپل دارد، با چونه ای ظریف که زیر غبغب ِ سنگینی قائم شده است. عشرت خانوم موهایش را بلوند میکند با رده های شرابی سیر یا یکدست بنفش شان میکند. او موهای نرم بلندش را همیشه کاکل بزرگی میکند و از شالهای رنگی خود کمی بیرون میگذارد. دنبال دردسر نیست، و فقط محض اعلام رنگ فعلی موهایش روسری اش را کمی عقب تنظیم میکند.  عشرت خانوم مانتوهای گشاد رنگی دوست دارد که بته جقه و طرح های ایرانی دارد. عشرت خانوم دوست دارد تسبیح گردن بیاندازد و اعتقاد دارد مد است.

گفته میشود که شوهر عشرت خانوم او را با یک بچه ول میکند و میرود با دوست دختر جدید ترکه ایش زندگی کند. پشت سرشان میگفتند مردک زیر عشرت خانوم احساس خفگی میکرده. آقا یک سال بعد هم دوست دخترش را حامله میکند و عشرت خانوم را طلاق میدهد. در آن یک سال عشرت خانوم به در و دیوار میزد و سعی میکرد لاغر کند. بعد از طلاق عشرت خانوم به روتین های سابقش برمیگردد و خودش را به عنوان یک زن مطلقه ی زیبا، ولی کمی چاق، با استعداد، و اهل مد قبول میکند و در پوست خودش راحت میشود و تازه احساس آزادی میکند.

علی هم مثل مادرش تپل و توپر است. دست های سنگینی دارد و ساق پاهایش کلفت است. قدش برای یک پسربچه ی نه ساله بلند است. علی بور و سفید است که از عشرت خانوم به ارث برده. اما مثل عشرت خانوم با غیب شدن ناگهانی پدرش کنار نیامده است. با اینکه هیکل گنده ای دارد و قاعدتا باید بتواند یک مشت محکم پای چشم همه ی فضولها بنشاند، آرام است و درنتیجه در مدرسه بابت نبود پدرش، چاقی خودش و چاقی عشرت خانوم، و حتی بابت رژ لب های زیادی قرمز عشرت خانوم زیاد اذیت میشود. بیشتر سوسه ها را در مدرسه فرزین پسر خانوم زینعلی می آید که همسایه شان است و در مدرسه هم کلاسی اند. فرزین، بچه ی ریقونه ی زردی است که موهای سرش را همیشه از ته میزنند. علی درک نمیکند که فرزین چرا اینقدر با او دشمن است. خود فرزین هم درک نمیکند چرا با علی دشمن است.

خانواده ی زینعلی طبقه ی پایین ساختمان شان هستند و رفت و آمد عشرت خانوم را زیر نظر دارند. خانوم زینعلی زن خداترس پرهیزگاری است که نصف سال روزه است. از این بابت بسیار نحیف و رنگ پریده است. خانوم زینعلی معلم تعلیمات دینی در دبستان پسرانه ی علی و فرزین است و خوش ندارد عشرت خانوم با آن ناخن های لاک زده و موهای رنگ کرده اش حواس پدرهای بچه ها را در جلسه ی اولیاء و مربیان به خودش پرت میکند. البته خانوم زینعلی اعتقاد دارد کی به این کوه گوشت آخه نیگاه میکنه؟ صرفا به او توجه میکنند که به هیکل گنده اش  نیشخند بزنند. خانوم زینعلی برای بچه ها برنامه های جالبی طرح میکند تا با مفاهیم الهی آشنایشان کند. جدیدترین برنامه اش یک اردوی صبح تا عصر است به یک منطقه ی خشک در جاده ی قم، بسیار نزدیک به دریاچه ی نمک. در یک شعاع ده کیلومتری گفته میشود که سی و خورده ای سال است که باران نباریده. ابتدا اهالی دور و بر به امام جمعه ی منطقه گفته بودند که یادشان نمیاید آخرین بار کی در حوالی باران آمده. کم کم قضیه بیخ پیدا میکند و کار به جراید میکشد. از دانشگاه تهران یک تیم محیط زیست به محل میروند و نمونه برداری میکنند. با اهالی مصاحبه های مختلفی انجام میدهند و سرآخر نتیجه گیری میکنند در یک دایره به شعاع ده کیلومتر باید بالغ بر سی و سه  چهار سال باشد که باران نباریده است. داستان به مدت یک هفته سر و صدا میکند. دور ِ این محدوده باران می آید، اما داخل این مرز تا در یادها است بارانی نباریده. خانوم زینعلی این را در یک روزنامه میخواند و تصمیم میگیرد بچه های کلاسش را برای نماز باران به منطقه ببرد. خانوم زینعلی در حالی که به فرزین نگاه میکرد و لبخند میزد به کلاس توضیح داد که دلهای شما پاک است، و خداوند دعای بچه ها را مستجاب میکند و نحوست را از منقطه پاک میکند.

علی به عشرت خانوم گفت: مامان باید رضایت نامه بدهی برای اردوی نماز باران. عشرت خانوم خندید. » نماز باران؟ اینجا که باران می آید تربچه! نماز نمیخواهد.» علی گفت من تربچه نیستم. برای اینجا هم نیست، برای یک ده در قم است. خانوم زینعلی گفته است که اردوی نماز باران اجباری است فردا.  «زینعلی گه زیادی خورد.» عشرت خانوم در دلش گفت. هیچ از این زینعلی ها خوشش نمی آمد. هر بار عشرت خانوم مهمان مذکری داشت، حتی برادرش، یا دایی بزرگش، یا حتی یک گربه ی نرینه، خانوم زینعلی سرش را در میاورد از درب آپارتمانش بیرون، با آن چادر نماز خال مخالی اش، و آن عینک ته استکانی اش که زرد شده بود، با چشم های تنگش که از زیر لنز عینک کوچیکتر به نظر می آمد زل میزد به عشرت خانوم که مهمانش را بدرقه میکند پایین. عشرت خانوم یکبار گفته بود خانوم مشکل شما چیه که اینقدر به من زل میزنید؟ زینعلی هم نه برداشته بود، نه گذاشته بود، با سردترین لحن ممکن گفته بود، مشکلم تویی زنیکه ی جنده. عشرت خانوم حساب کار خودش را کرده بود که اگر میخواهد در مدرسه ی بچه اش شر نشود با زینعلی سر و کارش نیوفتد. کاغذ پاره را گرفت و نخوانده امضاء کرد.

صبح عشرت خانوم به علی گفت که اگر بارون نبارید ناراحت نشو. این چیزها همه خرافاته. علی گفت که میدونه و بی حوصله اجازه داد عشرت خانوم بندهای کفشش را برایش ببندد. عشرت خانوم با گونه های درشتش خندید و گفت تربچه از کجای میدونی؟ «چون قبلا امتحان کردم». عشرت خانوم علاقه مند شد به موضوع. «چی رو قبلا امتحان کردی؟ نماز بارون رو؟» علی بی حوصله بود. گفت نه، قبلا دعا کردم. هیچی هم نشد. خدایی اون بیرون نیست. خانوم زینعلی دروغ گوئه. عشرت خانوم یک لبخندکی زد. لپ صورتی ِ علی را کشید و علی عصبانی خودش را پس کشید و گفت من بچه نیستم. نکن. عشرت خانوم ناخن های تیزش را از لپ بچه در آورد و زد روی کپل بچه و گفت برو به سلامت. بعد برای شوخی گفت چتر میخوای؟ علی بالاخره یکمی خندید. گفت اگر بارون نیاد و من با چتر باشم حرص خانوم زینعلی در میاد. نه؟ عشرت هم غش غش خندید. «اگر هم بارون آمد خب خیس نمیشی». عشرت یک چتر گنده که از پدر علی به جا مانده بود را از توی جالباسی دم در آورد بیرون و داد دست بچه. چتر مشکی بزرگی بود که میتوانست دو تا عشرت خانوم را زیر خودش جا بدهد. دسته ی بلندی داشت و نوکش فلزی و کمی تیز بود. علی چتر پدرش را قاپید. کیفش را برداشت و چتر را مثل نیزه در هوا گرفت بالا، احساس کرد یک شوالیه است و به تاخت زد از در بیرون.

بچه ها را سوار مینی بوس زهوار دررفته ای کردند و تا خود منطقه ی مذکور در جاده ی قم خانوم زینعلی نمونه هایی از مستجاب شدن دعا و نماز باران را برای بچه ها توضیح و تفصیل داد. علی چترش را محکم دستش گرفته بود. فرزین کرم میریخت  و چند دفعه به علی یادآوری کرد که تو بیخود چتر آورده ای. دعای تو مستجاب نمیشود. علی بی حوصله بیرون را نگاه میکرد و رویش را به فرزین نمیکرد. همه چیز خشک بود آن بیرون. بته های خار بود در منظره و همین. بالاخره رسیدند به مرکز شعاع دایره ای که به صورت طلسم شده ای باران نمیامد. خانوم زینعلی بچه ها را پیاده کرد و خدا میداند از کجا آخوندی پیدا کرده بود که پیش نماز بچه ها بشود. با خاک تیمم کردند و بچه ها را به صف کردند. فرزین را صف اول گذاشتند و علی افتاد صاف پشت فرزین.

وسط های نماز علی حواس پرتی میکرد و اطراف را دید میزد. یک تکه ابر در هوا نبود، یکطوری که معلوم بود تا سی و اندی سال آینده هم بارانی نمیبارد. رفتند رکوع. فرزین پشت سرش را میپایید. برای یک لحظه علی سرش را آورد بالا و پسرها چشم توی چشم شدند. فرزین یک چیزی زیر لب گفت انگار که دارد ذکر رکوع را میگوید. اما علی از روی لبهای فرزین خواند مادر… ولی مطمئن نبود کلمه ی دوم چی بود. سر تکان داد که چی میگی تو؟ که رفتند سجده. علی با خودش گفت مادر چی؟ مادر فلفل؟ مادر قبله؟ به مادر من گفت قبله؟؟ علی نمیفهمید قبله و مادر چه ربطی به هم دارند و بیخیال شد.

در رکوع بعدی فرزین نیشخند میزد به علی و باز وقتی خم شده بود آروم زمزمه کرد مادر …. علی این بار مطمئن بود شنیده مادر جنده. پسربچه ی بغل دست علی پوزخندی زد. علی بین دعوای بچه های گنده تر شنیده بود به هم میگویند مادرت فلان و بهمان. و نمیدانست دقیقا چه معنایی میدهند. ولی خون زیر پوست صورت و پیشانی اش کوبید. گونه هایش داغ شده بود و پلک چپش شروع کرد به پریدن. شاید چند صدم ثانیه طول کشید که تا علی از تصور اینکه  معنی مادرجنده چه قدر بد میتواند باشد دیوانه شد. از نماز ایستاد و چتر کنارش را چنگ زد. خودش نمیدانست میخواهد چه کند. صف نماز رفته بود برای سجده ولی علی ایستاده بود، نک فلزی چتر زیر آفتاب برق میزد. علی فرزین را دید که در سجده بود و نک تیز چترش برق میزد. صدای هوار درد فرزین را هم میتوانست تصور کند که چتر تا دسته در ماتحتش فرو رفته است. صدای هوار بلند شد. اما هوار رعد و برق بود. در برابر چشمهای گردشده ی بچه های کلاس یک تکه ابر غلیظ سیاه بسیار کوچک خودش را بالای سر علی رسانده بود و دقیقا قبل از اینکه علی تکانی بخورد رعد و برق زد و باران فقط روی سر علی و در محدوده ی حضور او شروع به باریدن کرد. همه دور علی زیر ظل آفتاب به دوشی که از آسمان به روی علی باز شده بود زل زده بودند. علی به آرامی چتر پدرش را باز کرد و زیر باران خصوصی اش به آن جماعت فکاهی زل زد.